|
|
|
|
بسیار جسته ام تا خود را بیابم ایستاده ام برابر آینه بر پلک چپم دست می کشم آینه ام راست می نماید ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:14 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیــگر
نباشــم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:37 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ای انسان مپندار که موجودی ناتوان هستی دنیای درون تو بسیار بزرگتر از دنیای بیرون توست دوای درد تو در توست اما نمی دانی . . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:39 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
کوچکتر که بودیم
ايمانمان بزرگتر بود
بادبادک که میساختيم
ترديد نداشتيم
که مبادا باد نباشد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:25 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی یعنی: یك سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها كم نیست: مثلاً این خورشید، كودك پس فردا، كفتر آن هفته. یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز آب، میریزد پایین اسبها مینوشند. قطرهها در جریان، برف بر دوش سكوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس . . . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:32 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
احساس مي كنم *** آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:29 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:50 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد مثل آن پرنده باش آن پرنده اي كه رو به نور كرد می روی، ولی به ما بگو راه این سفر چه جوری است؟ از دم حیاط خانه ات تا حیاط خلوت خدا چند سال نوری است؟ راستی چرا مسیر این سفر روی نقشه نیست؟ شاید اسم این سفر که می روی زندگی ست...!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
من از پليسي كه مي خواهد جلوي ماشين مرا بگيرد مي ترسم ازاينكه شب توي خواب، از تخت خوابم بيفتم مي ترسم يا از اين كه شب توي خواب،نيفتم مي ترسم. از اين مي ترسم كه گذشته دوباره زنده شود از اين كه حالا بگريزد و پرواز كند مي ترسم وقتي كه شب مرده است اگر تلفن به صدا درآيد مي ترسم من از برق توي توفان مي ترسم از مستخدمه اي كه خالي روي گونه اش باشد مي ترسم من از آن سگ ها كه مي گويند پاچه نمي گيرند مي ترسم ترسيدن از آن وقت كه دلواپسي ترس از اين كه تن بي جان دوستي را ببيني و بشناسي بي پولي ترسناك است پول زياد هم ترسناك است، اما مردمان حرفم را باور نمي كنند آري ترس دارد اگر روزي آن نيمه پنهان تو را ببينند مي ترسم از اينكه به جايي دير برسم يا زودتر از ديگران به آنجا برسم روزي اگر خط كودكانم را روي پاكت هاي نامه ببينم مي ترسم از اينكه روزي از من زودتر بميرند و من زنده باشم و من گناهكار باشم آن روز كه ناچار شوم پير و يا با مادرم در پيري زندگي كنم ترس دارد آشفتگي و دربه دري ترسناك است امروز هم اگر با يك اتفاق ناگوار پايان گيرد ترسناك است من، من مي ترسم از روزي كه برخيزم و تو نباشي ترس دارد اگر آنچه براي آنان كه دوست داري، خواسته اي مهلك باشد من از مرگ مي هراسم از اين كه زياد زنده بمانم از مرگ، من مي ترسم . . .
"ريموند كارور" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:2 توسط عطیه
|
|
||
|
|
|
|
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق
سرفه اش می گیرد
روح من بی کار است ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:2 توسط عطیه
|
|
||